حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ

نزدیک نشدم ... نتوانستم !

بسم ربّک

نتوانستم به او نزدیک شوم 

می سوختم ،

اشک می ریختم ...

بر دبوار صحن تکیه داده بودم و در عالمی دیگر سیر می کردم

ولی نمی خواستم و نمی توانستم که از آن به او نزدیک تر شوم 

به ضریحش وارد نشدم 

به قبرش دست نساییدم 

در حالی که او در قلبم بود ؛

در وجودم بود ...

و عشق او با تار و پود وجودم سرشته بود 

ولی احساس می کردم که نمی خواهم به محضرش حاضر شوم 

گویا فکر می کردم که آن جا نشسته است 

مثل خورشید می درخشد و نور وجودش فیضان می کند

ولی نمی توانستم نزدیکش بروم و از وجودش استفاضه کنم

و او تنها سکوت کرده بود ؛

آرام و با وقار نگاهم می کرد 

و من تنها سراسر از شرم بودم و پشیمانی ...


باز هم در کمال ناباوری و ناامیدی از طلبیده شدن ، طلبیدی مرا ...
در آن هنگام که نیاز به تو ، تار و پود وجودم را در هم کوبیده بود ؛ و دیگرنمی توانستم بی تو راه را ادامه دهم ...

شوق وصال دارد مرا دیوانه می کند ، آرام و قرار ندارم برای بوییدن عطر رویایی حریمت ، برای شنیدن صدای بال ملائک در بارگاهت ، برای کبوتر شدن در صحن قلب رئوفت ؛ برای دیدن گنبد سراسر نورت ...

« السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا »

پ.ن : ای مهربان ترین مسخِر قلبم باز هم ممنون که مرا در این برهه ی حساس زندگی تنها نگذاشتی و باز هم مرا به خود خواندی
الحمد لله رب الرضّا (ع)






+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد 1392 ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط ســـــــﭔב٭مرﭔﻣ |  نظرات()



دل آرا

از شبنم عشق خاک آدم گل شد     صـد فتنه و شــور در جــهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند      یک قطره فروچکید و نامش « دل » شد

و باید این « دل » را آراست ...
 
                  با عشق و محبت زینتش داد ...

                                     آن « دل »ی که آمیزه ای از عشق و روح است ...


ای که « خلق الانسان من صلصال کالفخار » ...
ناتوانی من در پیش تو عیان است ...
پس :

« دل » آرای جانم باش ...






طبقه بندی: بی ربط نوشت ( موضوعات مختلف )، دل نوشت ( درد و دل و دل نوشته ها )،
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد 1392 ساعت 08:27 قبل از ظهر توسط ســـــــﭔב٭مرﭔﻣ |  نظرات()



ستاره ی ماندگار نگاهم ...

خسته بودی ... از این شهر

از آدم هایش

از هر آنچه غیر از او

طاقت ماندن نداشتی

بالهایت آماده بودند ؛ 

آماده ی پرواز

آماده ی اوج گرفتن 

نگذاشتی سفره ی دلت پیش غریبه ها باز شود 

بغضت را نشکستی 

تا فقط سهم خدا شود

همه را محیا کردی

رفتی ...

به دریایی از خاک ... به دروازه عروج

از این شهر رفتی و پیوستی به آنان که باید

که همسفرت باشند ... در راه عشق

همه ی شما بوی آسمان می دادید 

وارث نجیب زخم های درشت بودید 

طاقت دل های پرپر را نداشتید ... اما خود پرپر شدید ...



شما عاشق بودید ؛ سنگری نداشتید 

رفتید و نشانی به قلب آسمان زدید 

تا از روی زمین به تماشای ستاره اتان بنشینم و زمزمه کنم :

من هم شهادت می خواهم ...




طبقه بندی: دل نوشت ( درد و دل و دل نوشته ها )،
+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 08:55 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ |  نظرات()



بهینه سازی خواستگاری !!

« بسم رب النور »

با مریم هر دو سوار اتوبوس شدیم .
دو تا صندلی خالی بود که البته کنار هم نبودن . من جلو نشستم و مریم پشت سرم بود .
مایل نشستم که بتونیم با هم صحبت کنیم . یه آهنگ داشت تو اتوبوس پخش می شد که ما دو تا شاخ در آورده بودیم که همچین آهنگ پر محتوایی که در غم ندیدن یار بود و ... ( بقیشو خودتون میدونید ) از رادیو هست یا ... ؟ اینم از اتوبوسای ما !
خلاصه موضوع صحبتمون فراهم بود ... 
تنها مشکلی که بود این خانومی بود که کنارمون نشسته بود . تمام مدت چشمش به ما دو تا بود !! که من نگران شدم یه وقت خدایی نکرده چشمش چپ نشه بنده خدا ! گوشاشم که ماشاالله تیز کرده بود که اگه معلوم بود قطعا شبیه خرگوش شده بود ... 
منم سعی می کردم یکم آروم تر صحبت کنم که این خانومه کمتر فیض ببره ... یکم که گذشت صندلی کنار مریم خالی شد ، رفتم و کنارش نشستم . 
اتوبوس خلوت تر شده بود و این خانم هم فرصت رو غنیمت شمرد و عملیات انتهاری و بس مهم و دشوار خودش رو شروع کرد ...
خلاصه تو دلم گفتم یا بسم الله ... خدا بخیر کنه امروزِ ما رو با این موجود ارزشمند ! 
ازم پرسید : شما دو تا خواهرین ؟؟ گفتم : نه ، دوستیم ! ولی از اونجایی که دیگه شمع دخترونمون بسیار فعال و قوی شده که حاصل تجربیات قبلی هست شصتم خبردار شد که ای داد بیداد باز ماجرا داریم ...
- کارتون چیه ؟؟ ( حالا خوبه فرم مدرسه تنمون بود ! ) 
گفتم دانش آموزیم ؛ درس می خونیم .
- خونتون کجاست ؟ 
فلان جا ... 
بعد با کمال پر رویی مثل یه خانوم با شخصیت ( که خب حالا کاش حداقل بهش میومد اینجوری باشه ) گفت :
یادم بیار قبل پیاده شدن شمارمو بهت بدم بعدش زنگ بزن باهات کار دارم .
پرسیدم برا چی ؟؟؟؟؟؟
با یه لبخند ملیح گفت حالا زنگ بزن ... خِیره !  
تو دل خودم گفتم یادم بیار تا یادت بیارم !!!  خلاصه از عصبانیت در حال انفجار بودم شدیـــد . 
حالا کاش به همین جا ختم می شد .
دوباره ( سه باره ) پرسید : نامزد داری ؟؟!! منم تو این ترافیک و سر و صدا نمی فهمیدم چی داره میگه ... یه شونصدباری تکرار کرد که فکر کنم کل اتوبوس هم فیض بردن تا آخرش من شنیدم ... گفتم : نه خیر !
چهار باره : سرشو آورد کنار گوشم گفت : پسر داداشم مهندس راهه !!
من سر تا پا ترکیبی از علامت سوال و تعجب بودم ...همینجوری نگاش کردم گفتم خب به سلامتی ...
احتمالا بنده خدا انتظار داشت همونجا بال در بیارم و کل اتوبوسو شیرینی بدم !! بس که مورد خوبی بود ... مهندس رااااه چی از این بهتر . 
تازه پسر برادر یه خانوم متشخص هم که بود ! 
خلاصه برخلاف انتظارش تو ذوقی خورد !!   بعد گفت والا گفته من براش زن انتخاب کنم یه دختر خوب و مومن می خواد ...
منم گفتم دختر خوب و مومن زیاده ... بعد شروع کرد از خصایل شازده تعریف کردن ... آخه بگو اینا رو میگی که آخرش بگم وای ماشالله چشم نخورن ؟؟
خلاصه الامر که هی میگفت پسر خوبیه و ... منم هی می گفتم دختر خوب هم زیاده ... 
هر از گاهی هم هی برمی گشت و می گفت : خدا حفظتون کنه ، ایشالله موفق باشید ، والا این روزا مورد خوب کم پیدا میشه و ...
دست آخر باز با پررویی گفت حالا شما زنگ بزن ... منم بهش گفتم لزومی نداره . الان سنی ندارم . باید درس بخونم ! 
مریم هم که قبلش داشت با تلفن صحبت می کرد و از نیمه ماجرا فهمید اوضاع از چه قراره داشت پخش زمین می شد از خنده ... 
بچه خیلی جلو خودشو گرفت ( تمام مدت تا برسیم سرش بین چادرش بود و می خندید ... ) اینم از فواید چادر !Arabic Veil ( البته خانمی که جلومون نشسته بود هم دست کمی از مریم نداشت )
خانومه خدا رو شکر دیگه کمتر حرف زد منم که کلا دیگه جوابشو ندادم  و موقع پیاده شدن هم فقط یه خداحافظی ...


* توصیه نوشت : 
 این متن برای این نوشته شده تا جماعت پسردار رو با کم خرج ترین شیوه خواستگاری  آشنا کنم که پول تلفن هم نخوان بدن و غرورشون کاملا حفظ بشه ... یه موقع خودشون نخوان از خانم دختر شماره بگیرن ... آخه بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن !! درست نیست . اون می خواد شوهر کنه ... تو این قحطی جنس اعلا خودش باید زنگ بزنه دیگه !! 
کسایی که اطلاع نداشتن ار این به بعد حتما استفاده کنن از این روشا . به دیگران هم خبر بدید از دست ندن ... حیفه !

* تعجب نوشت :
 فقط و فقط تاسف !!   

نتیجه نوشت :
لا تبدیل لخلق الله !

* ریز نوشت : 

والا این دوسی گلی ما علاقه وافری به شکلک گذاشتن داره ... کلا بچه ذوق میکنه حین انجام این کار . 
انتخاب شکلک ها بعضیاش کار ایشونه . 




طبقه بندی: خاطره نوشت ( خاطرات دو نفره )، اتوبوس نوشت ( ماجراهای اتوبوس )،
+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1392 ساعت 05:02 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ |  نظرات()



کدام آرامش ؟؟!

باز هم دیدم  ...

آنچه را که نباید !

باورش سخت است ...

ارزش وجودش بالاتر بود .

بیش از این ها ...

پرسیدم چرا ؟

گفت : آرامش !

پرسیدم آرامش حقیقی ات این است ؟

گفت : اولین بار که شروع شد ... دیگر ادامه یافت .

بعد سرش را بالا آورد ،

نگاه معنا داری به چادرم انداخت و گفت : آرامش شما فرق می کند ...

اما من ...

دود در سینه اش می پیچید ...

بی صدا وجود نازنینش را مات می کرد .

دلم آرام آرام به پای آرامشش سوخت .

بهم نمی آمدند ...

او و دودی که تا عمق وجودش را می سوزاند بهم نمی آمدند !

پ . ن : چقدر معنا دارد آرامش ...

و او با دیدن چادرم آرامشم را چیز دیگری دید .

چه زیبا ... چادر مشکی ام را از اعماق جانم دوست دارم .






طبقه بندی: دل نوشت ( درد و دل و دل نوشته ها )، نصیحت نوشت ( نظرات در موضوعات محتلف )،
+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد 1392 ساعت 03:41 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ |  نظرات()



آری سختـــ استـــ

فکر می کردم کار آسانیستـــ
ولی مدتیستـــ که متفاوت می اندیشم 
من هم دخترم ..
من هم دوستـــ دارم چین های لباس صورتی ام روی تنم موج بزند
من هم دوستـــ دارم موهای پریشانم صورتم را در باد نوازش دهد
من هم دوستـــ دارم رایحه ی عطر ملایمم هوا را به خود آغشته کند
من هم دوستـــ دارم دست بندم جلوه گر سفیدی دستم باشد
من هم دوستـــ دارم صدای کفش پاشنه دارم در فضای آرام خیابان بپیچد
من هم دوستـــ دارم چهره ام با آرایشی ملیح نگاه ها را جذب خود کند
من هم دوستـــ دارم سخن گفتن با صدای زیبا و نازک و پر از ناز را
من هم دوستـــ دارم خنده و شوخی و شیطونی و جلوه گری را
من هم دوستـــ دارم خودنمایی را ، با ناز راه رفتن را 
من هم دخترم ، زیبا بودن و جلب نظر در وجود من است .. من دخترم ..
و فقط یک دختر می فهمد چه سخت است ایستادن جلوی این تمایلات و برآورده کردنش در موقعیت حلال

سخت استــ تمام زیبایی هایت را بپوشانی 
سخت استــ با تمام وجود سعی کنی که موجب جلب نظری حرام به خودت نشوی
سخت استــ جدی و محکم صحبت کنی تا نلرزد دل نامحرمی
سخت استــ آرام و با وقار در گوشه ای راه بروی تا نگاهی به سمتت برنگردد

ولی تحمل می کنم تمام این سختی ها را و .. 
چه شیرین استــ رضایت او که داده استـــ همه ی این زیبایی ها را
چه شیرین استــ تحسین او که بهترین حجاب ها را داشتـــ
چه شیرین استــ هنگامی که به همسـ(فـ)ــر خود می گویی جز تو این زیبایی ها را کسی ندیده استـــ
آری سختـــ استـــ ولی ... شیرین استـــ !!






طبقه بندی: دل نوشت ( درد و دل و دل نوشته ها )، نصیحت نوشت ( نظرات در موضوعات محتلف )،
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد 1392 ساعت 06:05 بعد از ظهر توسط ســـــــﭔב٭مرﭔﻣ |  نظرات()



بعضی فهمیدن ها ...

بعضی فهمیدن ها آزارت می دهند ...

بغض می شوند در گلویت ،

آرام آرام می سوازنند تمام باور های پیشینت را .

 

فهمیدن آنکه تمام خوش بینی ات به آن خانواده تنها یک خوش بینی ساده بیش نبوده

فهمیدن آنکه چه آسان می فروشند ارزشمند ترین ها را به بهایی اندک

اینکه دخترشان را ، همان دُر گرانبهای خانواده یشان را تنها به یک حقوق کارمندی بفروشند !

که او را در نهایت جوانی اش ، در سن 17 سالگی از خود برانند ...

که گریه هایش کار ساز نباشد و ارزشش را در این اندازه بدانند

که در ظاهر با مدارا اما حقیقتا مجبورش کنند ... با حرف هایشان ... با کارهایشان ... 

و او به ناچار چشم بگوید . فقط چشم !

و در ذهن خود بسوزاند تمام آرمان های دخترانه اش و موقعیت های بهترش را ...

    

دل نوشت : آدم ها سخت با آنچه که ما فکر می کنیم فرق دارند !






طبقه بندی: دل نوشت ( درد و دل و دل نوشته ها )،
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت 08:51 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ |  نظرات()



دل نوشت ...

سال ها آرزو می کردم سایه اش بر سرم باشد ...                             
                                     
 کور بودم ...
  
او سراسر نور بود  ،

سایه نداشت ...
                                                                                       

    





+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت 04:47 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ |  نظرات()



دوباره 4 خرداد

بسم رب الزهرا

 امروز دوباره بعد از یه سال 4 خرداد رسید

باز هم یه سال دیگه گذشت و من نمی دونم به ازای از دست دادن یک سال دیگه از زندگیم ، چی نصیبم شده ؟ اصلا ثمره ی این 17 سالی که به اندازه ی یک چشم بر هم زدن گذشت ، چی بوده ؟

18 ساله بودن یه حس خوبی داره ولی صد حیف که دیگه 17 ساله نیستم

به سنم یک سال اضافه شده ، یا اینکه بهتر بگم : از سنم یه سال کم شده !

وقتی دبستان بودم ، فکر می کردم اونایی که راهنمایی هستن خیلی بزرگن ، اومدم راهنمایی و دیدم دبیرستانیا بزرگترن ، همیشه فکر می کردم 16 سالگی یه سن خاصیه و وقتی 16 رو گذروندم ، 18 برام طعم عجیبی داشت ! و حالا خودم به سن 18 سالگی رسیدم و اینقدر ها هم که فکر می کردم ازم دور نبود ، اینقدر ها هم که فکر می ردم 18 ساله ها بزرگ نبودن و من حالا خوب می فهمم که بزرگی به این چیزا نیست ...

من هنوزم ...
همون مریم کوچولویی هستم که همیشه رو شونه های داداشم خوابم می برد 
همون مریم کوچولویی هستم که تا برنامه آشپزی شروع می شد ، قابلمه و ماهی تابه و گاز اسباب بازیمو جلو تلویزیون می چیدم و همراه مجری برنامه می گفتم : حالا از این ماده « استبابه » می کنیم 
همون مریم کوچولویی هستم که تا صدای هواپیما می شنیدم ، می پریدم تو حیاط و می گفتم هاپه ، هاپه ...
همون مریم کوچولویی هستم که بابام می دیدن گوشه حیاط نشستم و گریه می کنم و میگم که چرا من هیچ وقت رنگین کمون ندیدم ، من رنگین کمون می خوام
همون مریم کوچولویی هستم که بابا از بس برام قصه ی پیامبر و امام تعریف کرده بود ، وقتی می خواست قصه مادر بزرگشو تعریف کنه ، می گفتم بابا قصه ی حضرت خانم دوسی بگو
همون مریمَم که الآن دیگه 18 سالم شده و خودم خوب می دونم که هنوزم کوچولو َم ...

چه زود همه ی این ها گذشت و اکنون و آینده هم می گذرد و تمام می شود و من می مانم و آنچه در این سال ها گذراندم و گذشت ...
هنوز هم 18 سالگی برایم طعم متفاوتی دارد و در انتظارم که تا آخر آن را بچشم و امید دارم که بدانم از این یک سال پیش رو چه می خواهم و برسم به آن چه که می خواهم

تولدم مبارک    


پ.ن : نوشته ی پدرم در قرآن ، روز تولد من 



+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392 ساعت 12:05 بعد از ظهر توسط ســـــــﭔב٭مرﭔﻣ |  نظرات()



اعتکاف و دیگر هیچ ...

بسم رب العلی
قصد داشتم مدتی ننویسیم ولی امشب یه شب خاص بود که خیلی دلم گرفت و دوست داشتم از این احساس دلتنگ بنویسم.
امشب ، 13 رجب ، هم تولد پدرم ( حضرت علی ) و هم روز پدر ، امشب یه شادی و شور خاصی داشت که خیلی وقت بود چنین حسی رو از ته دلم تجربه نکرده بودم ولی حیف که تو خونه بودم و فقط این حس خوب از طریق تلویزیون به من منتقل می شد و از این بابت خیلی دلم گرفت که چرا نتوستم به یه جشن و یا حتی مسجد محلمون برم  
بعد از این هم که داشت اعتکاف رو نشون می داد که من دوباره دلم وحشتناک مثل چند روز اخیر گرفت و دوباره یاد پارسال افتادم :
اعتکاف و روز اول که بعد از امتحان تو هوای گرم می رفتیم مسجد جامع تا یه جایی گیرمون بیاد و آخرسر هم جایی که از پنکه ها و کولر ها 100 کیلومتر فاصله داشت جامون می شد
اعتکاف و دعاهای یا من ارجو ... یی که انتظارشو می کشیدم از بس که قشنگ می خوندن
اعتکاف و نماز قضا هایی که تند تند قبل از اذان مغرب می خوندن و ما یا نمی رسیدیم بهش یا تو اون ساعات در حال هلاکت بودیم و افتاده بودیم روی زمین و نای بلند شدن نداشتیم 
اعتکاف و نماز شب ها و نماز های مخصوصی که همدیگه رو تشویق می کردیم برای خوندنش و وقتی یه نفر می ایستاد به خوندن بقیه هم پشت سرش بلند می شدن و روز های آخر که دیگه تعداد رکعت های نماز خیلی زیاد می شد کم کم از زیرش در می رفتیم 
اعتکاف و موقع افطار که هر روز یکی دو نفر  می ایستادن تو صف و برای بقیه هم غذا می گرفتن و بچه ها با وجود ضعفی که در آخرین لحظات داشتن ولی می دونستن چقدر کارشون ثواب داره و برای اینکه چه کسی بره بحثشون می شد 
اعتکاف و نیمه شب هاش تو شبستان مسجد  ! مدتی بعد از افطار می رفتیم تا تو شبستان جامون بشه ، اونجا حال و هوای دیگه ای داشت ، چراغ های خاموش ، مداحی ها ، فضای معنوی ای که خودتو دو قدمی خدا احساس می کردی
اعتکاف و سخنرانی های آقای انجوی و صداهای خنده ی جوونا  و مداحی ها و صداهای ناله و گریه و یا زهرا گفتن های همونا
اعتکاف و سختی هایی که بابت گرمی هوا و شلوغی تحمل می کردیم
اعتکاف و امتحان ادبیات که نمی دونستیم کجای دلمون بذاریمش  و با زور یکمی تو همون حال و هوا درس می خوندیم Reading a Book و اکثر اوقات هم که در حال هلاکت بودیم دیگه ادبیات رو میذاشتیم به امون خدا و بماند که آخر هم نخوندیم و امتحان هم ندادیم 
اعتکاف و خنده و شوخی هامون سر سفره افطار و سحری 
اعتکاف و آلوچه های خوشمزه ای که زن داداش گلم آورده بودن و بعد از افطار چقدر می چسبید
اعتکاف و دیر خوابیدن ها Night و صبح ها که زینب هممونو دیوونه می کرد و با زور بیدارمون می کرد و ما هم کلی از دستش ناراحت میشدیم که چرا نمیذاره بخوابیم 
اعتکاف و شب آخر که هممون فقط حسرت این لحظه هایی که گذشت رو می خوردیم و بعد از نماز عشا چشمای هممون گریان بود 
اعتکاف و وقتی که برمی گشتم خونه ... مامانم صورتم رو می بوسید و می گفت چقدر چهرت نورانی تر شده و من می گفتم مامان ، به نظرتون میاد ، اینطوریا نیست ...

خلاصه کلی دلمون هوای اعتکاف کرد ولی حیف که امسال درگیر امتحانات نهایی بودیم و باید به جای اینکه اعتکاف باشیم ، فیزیک بخونیم و حسرت بخوریم
ولی خب می دونم در این درس خوندن من هم اجری هست که شاید بتونه برابری کنه با اجر اعتکاف
انشالله سال های بعد هم نصیبمون بشه که دوباره از این فیض بزرگ بهره ببریم
همه ی کسایی که توفیق پیدا می کنن برن اعتکاف ما رو فراموش نکنن


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط ســـــــﭔב٭مرﭔﻣ |  نظرات()



.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]