تبلیغات
 حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ



حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن ...

نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 07:52 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

بسم رب الرضا

تازه فهمیدم کنکور هم برا خودش حکایت ها داره ...

می نویسم از سختی هایی بس سخت که هر روز برا نزدیک شدن به هدفمون میکشیم و زیر بار اینهمه درس خوندن کمرمون سهمی شکل شده :

1 . مجبوریم ( مجبوریما ! ) سر کلاسها شاد باشیم و بخندیم و اذیت کنیم تا مبادا انرژی درس خوندنمون تموم بشه و بتونیم تا آخر سال روحیمون رو حفظ کنیم ...!!

2 . هر روز مجبوریم ( مجبوریما ! ) زنگ های تفریح به دلیل بسته بودن دکون مدرسمون کالری بدنمون رو با خر سیر کن شکلاتی و تافی شصت و شیش رنگ و انواع میوه جات و لقمه جات مادران محترم و امثالهم تامین کنیم !! و در این راه همگی برای خوردن آخرین خر سیر کن و تافی قرمز تو سر و کله هم می زنیم و میریزیم سر دونه های آخر ( آخه نه که آخریاش هوشو زیاد میکنه برا همینه ! ... یه موقع فکر نکنین نخورده ایما ) اما چه فایده ... دست آخر خر سیر کن له شده و تافی پودر شده روانه سطل اَشغال میشه ! ( البته جهت جلوگیری از اسراف مجبوریم دیگه همون غیر قابل مصرفشم بخوریم ... جهنم و ضرر !! )

3 . سر کلاس هندسه تحلیلی زیر بار سنگین معادله خط و صفحه در فضا مجبوریم  ( مجبوریما ! )  از دبیر مرد بخوایم خاطرات اذیت کردن دخترا تو دانشگاهشون رو برامون تعریف کنه تا دِماغمون کمی استراحت کنه !! ( دِماغ در ادبیات فارسی = مغز )  و البته جهت اینکه بعدا تو دانشگاه رکب نخوریم ... !!

4 . سر کلاس فیزیک مجبوریم  ( مجبوریما ! )  رو صورت تک دانه طبایی کلاس گل بکشیم و ازش عکس بگیریم و روانه ی وی چت کنیم تا شایعات مربوط به اینکه ما خر خوان هستیم از بین بره و همه بفهمن ما ذاتا با استعدادیم ... !!

5 . سر کلاس گسسته زیر سنگینی نظریه اعداد مجبوریم  ( مجبوریما ! ) گل و چشم و ابرو بکشیم تا تفریحی میان درس باشد جهت فهمیدن حداقل آخر درس ... که البته در مورد نظریه اعداد هر کاری میکنیم جواب نمیده . کلا هنگیم روش ... !!

6 . زنگ های تفریح 5 دقیقه ای رو مجبوریم  ( مجبوریما ! )  خودمون خود جوش ربع ساعت میکنیم تا درس های هر ساعت تو دِماغمون قاطی نشه و همینطور طبقه بندی شده و همچنان تهی باقی بمونه ... !!  ( بده سال کنکور آدم ذهنش بهم بریزه ! )

7 . سر کلاسای دیفرانسیل مجبوریم  ( مجبوریما ! ) فرهیختگی بازی در بیاریم و جهت اثبات موارد مختلف از خلاقیتمون کمک بگیریم تا مبادا دبیر محترم بره کلاس پسرا بگه دخترا هیچی حالیشون نیست ... که در این راه دهن خود معلم هم سرویس و دانلود می شود و آخر پی به هوشمان می برد و تصمیم به معرفی کردنمان به جشنواره خوارزمی می گیرد !!

8 . بعد از مدرسه تو خونه تا ساعت 6 الی 7 عصر بخوابیم تا سلول های عزیز خاکستری از کار زیادشون تو مدرسه استراحتی نا چیز داشته باشن تا خودمون رو برای عملیات شبانه آماده کنیم ...
عملیات شبانه : دیدن یانگوم ساعت 11 از شبکه تماشا جهت آموزش پشتکار و بعد هم جوگیر شدن جهت با دو تا چوب نودلیت خوردن و آخرش هم ضایع شدن وبعد مرور درسهایی که در طول روز خواندیم و تست هایی که زدیم قبل از خواب و البته حل کردن تست هایی که بلد نبودیم در خواب ... !! ( مگه ما چی از قیاس الدین جمشید کاشانی کم داریم ؟؟ !! )

دوست دارم بیشتر از سختی هامون بنویسم تا بعدا که رتبه تک رقمی شدیم همه بدونن که الکی بدست نیومده و حاصل کلی تلاشه !! اما خب دوست ندارم کسایی که این راهو در پیش دارن وحشت زده بشن ...

پ . ن : دعا کنید برامون دور از شوخی اینجور که بوش میاد داریم کم کم آدم میشیم ...
چند تا از لغت های اینتر نشنال تو متن نیاز به ترجمه زیر پیش دانشگاهی داره که فعلا حوصلم نمیشه بگم !! البته تف تو ریا درس دارم دیگه ... 
التماس دعا از همگی 



نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 07:27 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

گاهی دلم هوای تو و آغوش تو را دارد ...

اما چقدر دورم ...

دستم را بگیر

به خودت نزدیک کن

من خود پای آمدن ندارم

در ماه تو و مهمانی تو ام 

اما دور از تو ...


پ . ن :

دلگیرم از این فاصله ها ...


نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر 1392 ساعت 11:03 قبل از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

این روزها و شبها خدا از همیشه نزدیکتر است …

اگه هوای دلتون ابری شد و چشماتون بارونی ...، ما رو فراموش نکنید.

التماس دعا


نوشته شده در سه شنبه 18 تیر 1392 ساعت 04:05 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

باز هم لحظه های زیبای سحر  ...
باز هم صدای دل انگیز دعای سحر  ...
باز هم انتظار تا دیدار محبوب ...
باز هم نشستن سر سفره خدا ...
باز هم شکستن بغض نیمه شبت فقط برای خدا ...
باز هم گشودن قرآن . حرف زدن از عمق جان با او ...

همه در راه اند ... 
 

چقدر انتظار کشیدم ... و حال بی شکیب در انتظار مهمانی تو ام ... در انتظار نزدیکی بیشتر به تو ... 
رمضان که می آید بیشتر احساس دلتنگی می کنم ... 
خدایا چقدر دلم برایت تنگ شده بود ...
حس و حال عجیبی دارم 
ای عزیزتر از جانم ... خدای من ... معبود من ... قصور مرا ببخش 
و مرا در آغوشت جا بده ...


خدایا مبادا مرا سر سفره ی خود راه ندهی 
مبادا نگاهم نکنی
بیش از همیشه به تو نیاز دارم ...



حرف ربط : * اللّهم انَّ القلوبَ المُخبتین الیکَ والِهَه * ( پروردگارا همانا دل های فروتنان نسبت به تو شیفته است. )




نوشته شده در سه شنبه 18 تیر 1392 ساعت 03:44 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

« بسم رب المهدی »

اول راهیم ؛ خدا نکند به بیراهه رویم ...
اول تلاشمان ؛ خدا نکند سرد شویم ...
اول امیدمان ؛ خدا نکند نا امید شویم ...

خدایا تو خود ره برمان باش ...
 آرام وجودمان باش ... 
امید ده از رحمت خود !

 خدایا ...

دیگران می گویند نامش کنکور است ... آنچه ما را به تو نیازمند کرده .

اما برای ما فراتر از یک امتحان جمعی است !

خدایا کمک کن تا درس خواندنمان عبادت تو باشد ...
که هدفمان سربازی او باشد ...
که هم تو و هم او که نامش بر سر نوشته ام است راضی باشید ...

تا به حال می گفتیم رتبه یک رقمی و دو رقمی برای دل خودمان و دیگران !!
اما چه ناچیز ...
حالا که قرار است دست خدائیت در کارمان باشد چیز بزرگتری می خواهیم ...
که درس بخوانیم و در دولت عدالت محور مهدی ات راهمان دهی .
راهی سخت تر از یک شدن در کنکور ...

اما تو خود کمکمان کن که می دانم ره بری ... 


   






نوشته شده در دوشنبه 17 تیر 1392 ساعت 12:11 قبل از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

خسته بودی ... از این شهر

از آدم هایش

از هر آنچه غیر از او

طاقت ماندن نداشتی

بالهایت آماده بودند ؛ 

آماده ی پرواز

آماده ی اوج گرفتن 

نگذاشتی سفره ی دلت پیش غریبه ها باز شود 

بغضت را نشکستی 

تا فقط سهم خدا شود

همه را محیا کردی

رفتی ...

به دریایی از خاک ... به دروازه عروج

از این شهر رفتی و پیوستی به آنان که باید

که همسفرت باشند ... در راه عشق

همه ی شما بوی آسمان می دادید 

وارث نجیب زخم های درشت بودید 

طاقت دل های پرپر را نداشتید ... اما خود پرپر شدید ...



شما عاشق بودید ؛ سنگری نداشتید 

رفتید و نشانی به قلب آسمان زدید 

تا از روی زمین به تماشای ستاره اتان بنشینم و زمزمه کنم :

من هم شهادت می خواهم ...




نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 08:55 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

« بسم رب النور »

با مریم هر دو سوار اتوبوس شدیم .
دو تا صندلی خالی بود که البته کنار هم نبودن . من جلو نشستم و مریم پشت سرم بود .
مایل نشستم که بتونیم با هم صحبت کنیم . یه آهنگ داشت تو اتوبوس پخش می شد که ما دو تا شاخ در آورده بودیم که همچین آهنگ پر محتوایی که در غم ندیدن یار بود و ... ( بقیشو خودتون میدونید ) از رادیو هست یا ... ؟ اینم از اتوبوسای ما !
خلاصه موضوع صحبتمون فراهم بود ... 
تنها مشکلی که بود این خانومی بود که کنارمون نشسته بود . تمام مدت چشمش به ما دو تا بود !! که من نگران شدم یه وقت خدایی نکرده چشمش چپ نشه بنده خدا ! گوشاشم که ماشاالله تیز کرده بود که اگه معلوم بود قطعا شبیه خرگوش شده بود ... 
منم سعی می کردم یکم آروم تر صحبت کنم که این خانومه کمتر فیض ببره ... یکم که گذشت صندلی کنار مریم خالی شد ، رفتم و کنارش نشستم . 
اتوبوس خلوت تر شده بود و این خانم هم فرصت رو غنیمت شمرد و عملیات انتهاری و بس مهم و دشوار خودش رو شروع کرد ...
خلاصه تو دلم گفتم یا بسم الله ... خدا بخیر کنه امروزِ ما رو با این موجود ارزشمند ! 
ازم پرسید : شما دو تا خواهرین ؟؟ گفتم : نه ، دوستیم ! ولی از اونجایی که دیگه شمع دخترونمون بسیار فعال و قوی شده که حاصل تجربیات قبلی هست شصتم خبردار شد که ای داد بیداد باز ماجرا داریم ...
- کارتون چیه ؟؟ ( حالا خوبه فرم مدرسه تنمون بود ! ) 
گفتم دانش آموزیم ؛ درس می خونیم .
- خونتون کجاست ؟ 
فلان جا ... 
بعد با کمال پر رویی مثل یه خانوم با شخصیت ( که خب حالا کاش حداقل بهش میومد اینجوری باشه ) گفت :
یادم بیار قبل پیاده شدن شمارمو بهت بدم بعدش زنگ بزن باهات کار دارم .
پرسیدم برا چی ؟؟؟؟؟؟
با یه لبخند ملیح گفت حالا زنگ بزن ... خِیره !  
تو دل خودم گفتم یادم بیار تا یادت بیارم !!!  خلاصه از عصبانیت در حال انفجار بودم شدیـــد . 
حالا کاش به همین جا ختم می شد .
دوباره ( سه باره ) پرسید : نامزد داری ؟؟!! منم تو این ترافیک و سر و صدا نمی فهمیدم چی داره میگه ... یه شونصدباری تکرار کرد که فکر کنم کل اتوبوس هم فیض بردن تا آخرش من شنیدم ... گفتم : نه خیر !
چهار باره : سرشو آورد کنار گوشم گفت : پسر داداشم مهندس راهه !!
من سر تا پا ترکیبی از علامت سوال و تعجب بودم ...همینجوری نگاش کردم گفتم خب به سلامتی ...
احتمالا بنده خدا انتظار داشت همونجا بال در بیارم و کل اتوبوسو شیرینی بدم !! بس که مورد خوبی بود ... مهندس رااااه چی از این بهتر . 
تازه پسر برادر یه خانوم متشخص هم که بود ! 
خلاصه برخلاف انتظارش تو ذوقی خورد !!   بعد گفت والا گفته من براش زن انتخاب کنم یه دختر خوب و مومن می خواد ...
منم گفتم دختر خوب و مومن زیاده ... بعد شروع کرد از خصایل شازده تعریف کردن ... آخه بگو اینا رو میگی که آخرش بگم وای ماشالله چشم نخورن ؟؟
خلاصه الامر که هی میگفت پسر خوبیه و ... منم هی می گفتم دختر خوب هم زیاده ... 
هر از گاهی هم هی برمی گشت و می گفت : خدا حفظتون کنه ، ایشالله موفق باشید ، والا این روزا مورد خوب کم پیدا میشه و ...
دست آخر باز با پررویی گفت حالا شما زنگ بزن ... منم بهش گفتم لزومی نداره . الان سنی ندارم . باید درس بخونم ! 
مریم هم که قبلش داشت با تلفن صحبت می کرد و از نیمه ماجرا فهمید اوضاع از چه قراره داشت پخش زمین می شد از خنده ... 
بچه خیلی جلو خودشو گرفت ( تمام مدت تا برسیم سرش بین چادرش بود و می خندید ... ) اینم از فواید چادر !Arabic Veil ( البته خانمی که جلومون نشسته بود هم دست کمی از مریم نداشت )
خانومه خدا رو شکر دیگه کمتر حرف زد منم که کلا دیگه جوابشو ندادم  و موقع پیاده شدن هم فقط یه خداحافظی ...


* توصیه نوشت : 
 این متن برای این نوشته شده تا جماعت پسردار رو با کم خرج ترین شیوه خواستگاری  آشنا کنم که پول تلفن هم نخوان بدن و غرورشون کاملا حفظ بشه ... یه موقع خودشون نخوان از خانم دختر شماره بگیرن ... آخه بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن !! درست نیست . اون می خواد شوهر کنه ... تو این قحطی جنس اعلا خودش باید زنگ بزنه دیگه !! 
کسایی که اطلاع نداشتن ار این به بعد حتما استفاده کنن از این روشا . به دیگران هم خبر بدید از دست ندن ... حیفه !

* تعجب نوشت :
 فقط و فقط تاسف !!   

نتیجه نوشت :
لا تبدیل لخلق الله !

* ریز نوشت : 

والا این دوسی گلی ما علاقه وافری به شکلک گذاشتن داره ... کلا بچه ذوق میکنه حین انجام این کار . 
انتخاب شکلک ها بعضیاش کار ایشونه . 


نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1392 ساعت 05:02 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

باز هم دیدم  ...

آنچه را که نباید !

باورش سخت است ...

ارزش وجودش بالاتر بود .

بیش از این ها ...

پرسیدم چرا ؟

گفت : آرامش !

پرسیدم آرامش حقیقی ات این است ؟

گفت : اولین بار که شروع شد ... دیگر ادامه یافت .

بعد سرش را بالا آورد ،

نگاه معنا داری به چادرم انداخت و گفت : آرامش شما فرق می کند ...

اما من ...

دود در سینه اش می پیچید ...

بی صدا وجود نازنینش را مات می کرد .

دلم آرام آرام به پای آرامشش سوخت .

بهم نمی آمدند ...

او و دودی که تا عمق وجودش را می سوزاند بهم نمی آمدند !

پ . ن : چقدر معنا دارد آرامش ...

و او با دیدن چادرم آرامشم را چیز دیگری دید .

چه زیبا ... چادر مشکی ام را از اعماق جانم دوست دارم .




نوشته شده در شنبه 11 خرداد 1392 ساعت 03:41 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |

بعضی فهمیدن ها آزارت می دهند ...

بغض می شوند در گلویت ،

آرام آرام می سوازنند تمام باور های پیشینت را .

 

فهمیدن آنکه تمام خوش بینی ات به آن خانواده تنها یک خوش بینی ساده بیش نبوده

فهمیدن آنکه چه آسان می فروشند ارزشمند ترین ها را به بهایی اندک

اینکه دخترشان را ، همان دُر گرانبهای خانواده یشان را تنها به یک حقوق کارمندی بفروشند !

که او را در نهایت جوانی اش ، در سن 17 سالگی از خود برانند ...

که گریه هایش کار ساز نباشد و ارزشش را در این اندازه بدانند

که در ظاهر با مدارا اما حقیقتا مجبورش کنند ... با حرف هایشان ... با کارهایشان ... 

و او به ناچار چشم بگوید . فقط چشم !

و در ذهن خود بسوزاند تمام آرمان های دخترانه اش و موقعیت های بهترش را ...

    

دل نوشت : آدم ها سخت با آنچه که ما فکر می کنیم فرق دارند !




نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت 08:51 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |




( کل صفحات : 2 )    1   2