تبلیغات
 حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ - حوزه نرفته طلبه هم شدیم !!



حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ

بسم رب المهدی

زودتر از همیشه از مدرسه بیرون اومدم و با دوستم روانه ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه شدیم ...
ته دلم همش دعا می کردم تا قبل از تعطیل شدن مدرسه پسرونه و شلوغ شدن ایستگاه این اتوبوس محترم تشریف فرما بشه !

( آخه خوشبختانه یا متاسفانه مدرسه ما توی یه مجتمع بزرگ به نام علوم پزشکی قرار داره ( البته ما بهش میگیم علوم زرشکی ) که کنارش مدرسه راهنمایی دخترونه و بعد از اون مدرسه ابتدایی و بعد هم راهنمایی و دبیرستان پسرونه ( یا همون کاکل زری های مدیر مجتمع ) هستن که همگی هم خیلی راحت با در بهم متصلن!! )

( خلاصه اینکه چه انتظار ها که این دخترای بس زبون برا تعطیل شدن گل پسرای اون ور نمیکشن و البته بالعکس ...)
 
بلاخره این اتوبوس هم دور از انتظار زود اومد و با دوستم سوار شدیم ...
به محض اینکه سوار شدیم یه خانوم که کنار من نشسته بود ازم پرسیدن : ببخشید شما از حوزه علمیه تعطیل شدین ؟؟!
من که ته دلم منفجر شده بودم از خنده گفتم نه ؛ از مدرسه تعطیل شدم . ( چقدم که مدرسه ما شبیه حوزه علمیه هست ! )
بعد دوباره پرسید : کدوم مدرسه ؟ ، منم جواب دادم .
سه باره : شما از کجا میاید مدرسه ؟؟
چهار باره : سال چندمین ؟؟
منم جواب میدادم و کلا مونده بودم این سوالا برا چیه ؟؟ و کلی به خانومه شک کردم و ته دلم ترس از اینکه بازم ماجرا داریم ما !!
خلاصه رسیدیم به ایستگاه مورد نظر و منم خوشحال خوشحال پیاده شدم که آخییییش راحت شدم ... 
اما کرایه رو که دادم رومو که برگردوندم خانومه یهو پشت سرم ظاهر شد Surprise. ( در صورتی که مسیرش جای دیگه بود . )
اینجور مواقع جا داره بگم قربون حضرت عزارئیل !
بعدش با آرامش و اعتماد به نفس کامل شروع کرد که : ببخشید شما دقیقا چند سالتون میشه ؟
- 17 سال
خانومه بدون هیچ مقدمه ای : شما قصد ازدواج ندارید ؟؟ برا یه کیس طلبه می خواستم !
( تازه حالا تصورشو بکنید ما بین جمعیت ایستاده بودیم و دور و برمون پر از آدم و مخصوصا پسرای دبیرستانی که تازه تعطیل شده بودن و این خانوم نسبتا محترم مراعات هیچی رو نمیکردن و همگی فیض بردن از صحبت های ما ! )
- منم شروع کردم به جواب دادن که نه و فعلا باید مشغول درس باشم و الان خیلی زوده و ... ( همه ی این ها همراه بود با شکلک های زیبای دوست محترم که پشت سره خانومه ایستاده بود و داشت خودشو میکشت که اتوبوس بعدی رفت !! )
اون لحظه مونده بودم از خنده پخش زمین شم یا گریه کنم ...  
به هر ترتیبی بود این خانومه رو پیچوندم که بهش شماره ندم و از دستش خلاص شم . اما جالبیش این بود که همش میگفت شما با طلبه بودن مشکل دارین ؟؟ حالا بیا و توضیح بده که بحث اصلا سر این چیزا نیست ! خلاصه الامر : ماجراها داشتیماااا
بعد که خداحافظی کردم به دوستم گفتم پشت سرمو نگاه کن ببین خانومه رفت ؟؟ بعدش زدم زیر خنده ... ( البته به خاطر ماجرای حوزه علمیه ! )
بعد که ماجرا رو برا مریم تعریف کردم میگفت : خب بهش میگفتی آره ما حوزه علمیه خواهران هستیم کنارمون هم حوزه برادرانه فقط باید تشریف بیارید و ببینید و فیض ببرید .


سوال نوشت :
 1 - نمیدونم این خانومه فقط صرف یه نظر دیدن چه جوری خواستگاری کرد ؟؟؟
2 - چرا فکر میکرده که ما مثلا با طلبه بودن مشکل داریم ؟؟
3 - چه جوری بین اون همه آدم روش شد به این راحتی صحبت کنه و آبروی منو در نظر نگرفت ؟
 




نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 ساعت 06:39 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |