تبلیغات
 حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ - بهینه سازی خواستگاری !!



حرفـ ربط ، جاﮮ خط فاصلـ ـ ـ ـ ـﮧ

« بسم رب النور »

با مریم هر دو سوار اتوبوس شدیم .
دو تا صندلی خالی بود که البته کنار هم نبودن . من جلو نشستم و مریم پشت سرم بود .
مایل نشستم که بتونیم با هم صحبت کنیم . یه آهنگ داشت تو اتوبوس پخش می شد که ما دو تا شاخ در آورده بودیم که همچین آهنگ پر محتوایی که در غم ندیدن یار بود و ... ( بقیشو خودتون میدونید ) از رادیو هست یا ... ؟ اینم از اتوبوسای ما !
خلاصه موضوع صحبتمون فراهم بود ... 
تنها مشکلی که بود این خانومی بود که کنارمون نشسته بود . تمام مدت چشمش به ما دو تا بود !! که من نگران شدم یه وقت خدایی نکرده چشمش چپ نشه بنده خدا ! گوشاشم که ماشاالله تیز کرده بود که اگه معلوم بود قطعا شبیه خرگوش شده بود ... 
منم سعی می کردم یکم آروم تر صحبت کنم که این خانومه کمتر فیض ببره ... یکم که گذشت صندلی کنار مریم خالی شد ، رفتم و کنارش نشستم . 
اتوبوس خلوت تر شده بود و این خانم هم فرصت رو غنیمت شمرد و عملیات انتهاری و بس مهم و دشوار خودش رو شروع کرد ...
خلاصه تو دلم گفتم یا بسم الله ... خدا بخیر کنه امروزِ ما رو با این موجود ارزشمند ! 
ازم پرسید : شما دو تا خواهرین ؟؟ گفتم : نه ، دوستیم ! ولی از اونجایی که دیگه شمع دخترونمون بسیار فعال و قوی شده که حاصل تجربیات قبلی هست شصتم خبردار شد که ای داد بیداد باز ماجرا داریم ...
- کارتون چیه ؟؟ ( حالا خوبه فرم مدرسه تنمون بود ! ) 
گفتم دانش آموزیم ؛ درس می خونیم .
- خونتون کجاست ؟ 
فلان جا ... 
بعد با کمال پر رویی مثل یه خانوم با شخصیت ( که خب حالا کاش حداقل بهش میومد اینجوری باشه ) گفت :
یادم بیار قبل پیاده شدن شمارمو بهت بدم بعدش زنگ بزن باهات کار دارم .
پرسیدم برا چی ؟؟؟؟؟؟
با یه لبخند ملیح گفت حالا زنگ بزن ... خِیره !  
تو دل خودم گفتم یادم بیار تا یادت بیارم !!!  خلاصه از عصبانیت در حال انفجار بودم شدیـــد . 
حالا کاش به همین جا ختم می شد .
دوباره ( سه باره ) پرسید : نامزد داری ؟؟!! منم تو این ترافیک و سر و صدا نمی فهمیدم چی داره میگه ... یه شونصدباری تکرار کرد که فکر کنم کل اتوبوس هم فیض بردن تا آخرش من شنیدم ... گفتم : نه خیر !
چهار باره : سرشو آورد کنار گوشم گفت : پسر داداشم مهندس راهه !!
من سر تا پا ترکیبی از علامت سوال و تعجب بودم ...همینجوری نگاش کردم گفتم خب به سلامتی ...
احتمالا بنده خدا انتظار داشت همونجا بال در بیارم و کل اتوبوسو شیرینی بدم !! بس که مورد خوبی بود ... مهندس رااااه چی از این بهتر . 
تازه پسر برادر یه خانوم متشخص هم که بود ! 
خلاصه برخلاف انتظارش تو ذوقی خورد !!   بعد گفت والا گفته من براش زن انتخاب کنم یه دختر خوب و مومن می خواد ...
منم گفتم دختر خوب و مومن زیاده ... بعد شروع کرد از خصایل شازده تعریف کردن ... آخه بگو اینا رو میگی که آخرش بگم وای ماشالله چشم نخورن ؟؟
خلاصه الامر که هی میگفت پسر خوبیه و ... منم هی می گفتم دختر خوب هم زیاده ... 
هر از گاهی هم هی برمی گشت و می گفت : خدا حفظتون کنه ، ایشالله موفق باشید ، والا این روزا مورد خوب کم پیدا میشه و ...
دست آخر باز با پررویی گفت حالا شما زنگ بزن ... منم بهش گفتم لزومی نداره . الان سنی ندارم . باید درس بخونم ! 
مریم هم که قبلش داشت با تلفن صحبت می کرد و از نیمه ماجرا فهمید اوضاع از چه قراره داشت پخش زمین می شد از خنده ... 
بچه خیلی جلو خودشو گرفت ( تمام مدت تا برسیم سرش بین چادرش بود و می خندید ... ) اینم از فواید چادر !Arabic Veil ( البته خانمی که جلومون نشسته بود هم دست کمی از مریم نداشت )
خانومه خدا رو شکر دیگه کمتر حرف زد منم که کلا دیگه جوابشو ندادم  و موقع پیاده شدن هم فقط یه خداحافظی ...


* توصیه نوشت : 
 این متن برای این نوشته شده تا جماعت پسردار رو با کم خرج ترین شیوه خواستگاری  آشنا کنم که پول تلفن هم نخوان بدن و غرورشون کاملا حفظ بشه ... یه موقع خودشون نخوان از خانم دختر شماره بگیرن ... آخه بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن !! درست نیست . اون می خواد شوهر کنه ... تو این قحطی جنس اعلا خودش باید زنگ بزنه دیگه !! 
کسایی که اطلاع نداشتن ار این به بعد حتما استفاده کنن از این روشا . به دیگران هم خبر بدید از دست ندن ... حیفه !

* تعجب نوشت :
 فقط و فقط تاسف !!   

نتیجه نوشت :
لا تبدیل لخلق الله !

* ریز نوشت : 

والا این دوسی گلی ما علاقه وافری به شکلک گذاشتن داره ... کلا بچه ذوق میکنه حین انجام این کار . 
انتخاب شکلک ها بعضیاش کار ایشونه . 


نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد 1392 ساعت 05:02 بعد از ظهر توسط فائــــــــز☼ نظرات |